(◕‿◕) مهتای من بی همتاست (◕‿◕)
قالب وبلاگ

مهتا هدیه ای گران بها از خدای بی همتا

     ن

الهی

کودکم ، یگانه هستی ام ، در پناه تو

  

[ شنبه 18 دی 1395 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
عزیز دلم توی این پست میخوام جریان درست کردن دوتا دیگه از دندون هات را واست بگم
سال پیش درست اول های ماه رمضان بود که دندون آسیاب سمت چپ دهنت درد گرفت و رفتیم دکتر کودکان اونجا بود که خانم دکتر گفت دندون آسیاب سمت دیگه دهنت هم خرابی داره اگه دخمل خوبی بودی و همکاری کردی هر دو را واست درست میکنن اول از اینکه درد داره شروع میکنیم موقع معاینه و عکس دختر خوبی بودی و هیچی نگفتی ولی مدقع سر کردن دندونت با اینکه قبلش با ژل توت فرنگی بی حس شده بود ولی چون آمپول را دیدی ترسیدی و... این شد که فقط یه دندونت درست شد بقول خانم دکتر یه دندون باب اسفنجی گرفتی ازش
حالا درست بعد یکسال همون روزهای اول ماه رمضون بودیم که اون یکی دندون آسیابت درد گرفت جوری که خودت میگفتی منو ببرید پیش خانم دکتر دندون پزشکالبته بگما کلا از این حرفه خوشت اومده بود و از پارسال تا حالا از رشته پزشکی به رشته دندان پزشکی اونم تخصص کودکان تغییر رشته داده بودیانشاالله که همونی بشی که دلت میخواد عزیز دلم
این شد که دوباره ما رفتیم پیش همون خانم دکتر که باید بگم واقعا مهربون و کار درست هستن خانم دکتر مریم حاجی احمدی که ماشاالله بعد یکسال و بعد اینهمه مراجعه کننده شما را دقیقا بخاطر داشت و پول ویزیت را ازت نگرفت ایندفعه شما دیگه جای هدیه ها را هم میدونستی و کاملا با اختیار تام سرخود خود میرفتی هرچی میخواستی برمیداشتی بخاطر اینکه واقعا دختر خوبی بودی و کمترین صدا و اشکی نداشتی این شد که امسال بجای یه دندون دوتا دندون باب اسفنجی از خانم دکتر گرفتی و البته با کلی جایزه


اینقد باحال و ریلکس بودی که واقعا جای تعجب بود هرچی ازت عکس و فیلم میگرفتم باهام بای بای میکردی
دندون های باب اسفنجی
دندون های باب سفنجی
[ دوشنبه 6 شهريور 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
دختر گلم ماه شعبان هم از راه رسید ماهی که من خیلی دوسش دارم چون همزمان با آغاز این ماه تولد امام حسین قمر بنی هاشم و امام سجاد هست همیطور در ادامه تولد علی اکبر پسر امام حسین و سپس نیمه ماه شعبان تولد گل نرگس مهدی فاطمه س میباشه ان شاالله باشیم و ظهور آقا را ببینیم همچنین جزو یارانشون باشیم
دخترکم الهی همیشه در پناه حق و بعد از اون در پناه ائمه اطهار باشی
توی شهر ما دهه مهدویت را جشن میگیرن و هر شب مراسم دارن منو شما هم کما بیش هرچی توفیقمون بشه شرکت میکنیم یکی از این شبها که شب تولد علی اکبر ع میباشه جشن خیلی زیبایی برگزار میشه روی تخت حسینیه قدیمی شهرمون یه خیمه سبز با پارچه و تور و ...درست کرده و یه سفره عقد نمادین اون جوان هایی که حاجت گرفتن یا نیخوان حاجت بگیرن شکلات و نقل و... میارن و داخل سفره میزارن آخر مراسم هم روی سر همه پاشیده میشه
از قضا شما امسال بزرگتر شده بودی و زورت سر شد با اینکه اقایی که شکلات پخش میکرد اجازه نمیداد بچه ها روی تخت بروند ولی شما سرتق بازی در آوردی و با سیاست کم کم خودت را به سفره رسوندیاول یکم اون کنار نشستی که مثلا بگی دختر خوبی هستی بعدش که یکم ولوله شد یا علی را گفتی و پاشدی به سمت شکلات هامیاوردی و مشت مشت میریختی رو سر مردم حتی مامان جون اومد که یکیش را ازت بگیره ولی بهش ندادی که گفتی نه اینجوری دادنی نیست که آقا دعوا میکنه برو بشین سرجاتباید پرتاب کنیم میفهمی️این شد که یه شکلات هم ما که هیچی خودت هم برنداشتی








اینجا هم بیاد چند روز پیشت که رفته بودی بالای تخت تا دیدیش گفتی باید برم بالا
[ دوشنبه 6 شهريور 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
مهتا خانومم دیگه روز های آخر سومین مهد کودک شما هم داره به سر میرسه یه مهد کودک بقول خودت خوشکل و جدید که تا آخر هم نه ایم مهد را نه اسم خاله ها را یاد نگرفتی هرچی واست میگفتم چون مهد قبلی تو ذهنت بود نمیخواستی یاد بگیری میگفتی اینجا مهد کودک جدیده و خاله ها هم همه خاله طیبه هستن خاله طیبه کسی هست که بیشتریندوران کودکی ات را باهاش گذروندی که بدلیل جابجا شدن مهد من شما را اینجا یعنی مهد صراط النجاه بردم که واقعا عالی و خوب بود دست خاله ها درد نکنه
دو سه تا فامیل یاد گرفته بودی وقتی میگفتی خیلی باحال بود یه احساس بزرگی در شما میدیدم درست مثل بچه مدرسه ای ها که معلمشون را صدا میزنن خانم جعفری که خدمه اونجا بود میگفتی خانم جعفری خانم کلاس آشپزخونه هست میگفتی خانم قمی داخل خونه هم دوربین داره ها نباید اذیت کنیم ولی من میدونم دوربینش کجاست یه نقطه ای را نشون میدادی میگفتی اینجا و میرفتی جاهای دیگه و بیرون خونه ....یه مسئول آقا هم داشت که گاهی سر میزد فامیلشون کاظم زاده بود میگفتی امروز آقای کاظد زاده اومده بود به بچه ها اذیت نکنیدا
چندتا شعر و سوره قرآنی و کاردستی یاد گرفتی تو این مدت کار با قیچی و چسبت واقعا عالیه آفرین دختر هنرمند خودم
اینم دوتا عکس از زمانی که با بچه ها سوره قدر را میخوندین و خاله بهتون جایزه داد




الهی من فدای اون پیرهن قرمز بشم که بزرگ شده رفته تو جمع بچه ها
پایان سومین سال مهد کودک
[ يکشنبه 8 مرداد 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا
مستعد سفر شهر خدا کرد مرا
از گلستان کرم طرفه نسیمى بوزید
که سراپاى پر از عطر و صفا کرد مرا

آمد رمضــــــــان و التــــــــهابــــــــی ست به لــــــــب
هر لحظـه مــــــــرا حسرت آبــــــــی ست به لــــــــب
با شــــــــوق لــــــــب تــــــــو “ربنــــــــا” می خوانـــم
هر بوسـه به پــای تـــــو دعای مستجابی ست به لــب
اللهــــــــم عجــــــــل لــــــــولیــــــــک الفــــــــرج


خدایا کمک کن چتر گناه را در باران رحمت رمضان و غیر رمضانت بسته نگه داریم ... آری؛ چترها را باید بست، زیر باران باید رفت

مهتا جونم ماه رمضان سال 1396 هم از راه رسید و در حال تموم شدن هست شما اصرار داشتی که روزه باشی قربون وروجکم برم ولی من برات روزه کله گنجیشکی را توضیح دادم و شما قانع شدی و رضایت میدادی نهار را بخوری
عزیزم انشاالله همیشه سالم و صالح باشی
دعا می‌کنم زیر این سقف بلند، روی دامان زمین، هرکجا خسته شدی یا که پرغصه شدی، دستی ازغیب به دادت برسد و چه زیباست که آن دست خدا باشد و بس…









رمضان 1396
چند نمونه از افطاری هامون که با کمک شما گل دخترم درست کردم
[ يکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
سلام مهتا جونم دوباره بهار شد و گل ها و درخت های حیاط خونمون جون گرفتند یه حیاط فوق العاده زیبا و دوست داشتنی که مخصوصا اردیبهشت ماه به اوج زیبایی اش میرسه
عزیزم شما همیشه یعتی شبانه روز میخوای داخل حیاط باشی و آب بازی و کنی و ... مخصوصا که حالا هم یه دوچرخه جدید بزرگتر خریدی و به بهنه دوچرخه سواری او خونه نمیمونی ولی چند روز پیش وقتی رفته بودی حیاط یهو صدای جیغ بلندت اومد که من خیلی ترسیدم وقتی خودمو رسوندم بهت فهمیدم که انگاری یه مورچه بزرگ انگشت پات را گاز گرفته و شما خیلی دردت اومدهاز اون روز دیگه کمتر میری تو حیاط یا منم باید باهات باشم
امید وارم کم کم این خاطره را فراموش کنی چون دیکه خیلی از مورچه ها میترسی و از دور که میبینیشون جیغ میزنی














اینجا دقیقا همون موقع که خواستم عکس بگیرم یه مورچه از دور دیدی قیافت را ببین چه جالبه
[ يکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

مهتا جونم 10 اردیبهشت تاریخ تولد بابا مصطفی هست تولد بهترین بابای دنیا من روز قبل تولد بابایی این خبر را به شما دادم ولی اول میگفتی چرا تولد بابا فردا اولد منه باید یه کیک سفید زیبا واسه تولد من درست کنیییییی
حالا بیا و درستش کن مگه توی کلت میرفت که تولد شما نیست به هر حال منو مجبور کردی فردا یه کیک سفید خوشمزه و ژله درست کنم و شما هم خیلی کمک کردی ولی وقتی آماده شد گفتی مامان من میدونم که تولد بابا هست ولی دوس دارم تولد منم باشه و من بودم که صدتا بوست کردم و گفتم برای منو بابایی هر روز روز تولد شماست



موقع خوردن کیک و ژله شما و بابا به من اجازه عکس گرفتن ندادین و گفتین آخه چقد عکس
این بود که دوتا عکسی هم که گرفتم اصلا خوب نشد
فردا وقتی رفتیم فردشگاه شما یه گلدون پر از گل های خشک را برداشتی و گفتی خیلی زیبا هست میخوام برای بابا و این شد که دیگه نمیشد بهت گفت بزار سر جاش هرچند چند روز پیش کیفت را تو خونه پشتت انداخته بودی و این طرف و اونطرف میرفتی و اصلا گوش به حرف نمیدادی که کیف را از کولت برداری و بالاخره اتفاقی که نباید میافتاد افتاد و گلدونی که برای بابا گرفتی بودی را حواست نبود کیفت بهش خورد و افتاد هزار تکه شد هر چند خودت خیلی ناراحت شدی و من هم به مکافت خرده شیشه ها و گل ها را جمع کردم ولی فدای یه تار موهات عزیز دلم خدا را شکر خودت چیزیت نشد



تفریح این روزهای شما با بابا
چهار سالگی
[ يکشنبه 18 تير 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

مهتا گلی جونم تاریخ 17فروردین تاریخ تولد تنها خاله شماست خاله مرضیه و البته تنها و بهترین خواهر دنیا واسه من مهتا جونم من 9سالم بود که خاله مرضیه را مامان جون بدنیا آورد تمام آن روز ها را کامل بخاطر دارم من و دایی مهدی اون روز را رفتیم خونه ننه حاجی پیش دایی علیرضا و فرداش مامان جون و باباجون با یه نی نی کوچولوی خیلی خوشکل که شما بی شباهت هم به اون نبودی اومدند
مهتا جونم خاله مرضیه یه خواهر یه دوست یه همبازی یه یار و... واسه من بوده همیشه و صد البته واسه شما موقع بارداری و زایمان و تمام این چند سال که شما هستی خیلی کمک حالم بود و خیلیییییی زیاد عاشق شماست
خاله مرضیه دوست دارییییییم


چهار سالگی
[ شنبه 17 تير 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

دختر گلم میخوام تو این پست از اتفاق ناگوار و بقول امروزی یهویی که واست من افتاد واست بگم قبلش خدا را شکر میکنم واسه نعمت سلامتی خودم و خانواده ام و امیدوارم دیگه سر وکارمون با بیمارستان و... نباشه که واقعا یه شبی که من اونجا بستری بودم اندازه صد شب واسم گذشت
ان شا الله خدا همگی مریض ها را شفا بده
اللهم اشف کل مریض
روز سوم عید بود قرار بود خانواده باباجون و... فرداش بیان خونمون من رفتم دستشویی حیاط را جوهر نمک ریختم تا شروع کردم به نظافت سر خوردم دستم را گذاشتم دیوار که نیافتم انگشت کوچیک دست چپم ضرب دید سه روز گذشت و من فکر نمیکردم اینقد جدی باشه وقتی رفتم دکتر گفت شکسته باید بستری بشی بیهوش کامل بشی و عمل بشی و استخوان انگشتت پین گذاری بشهبه همین سادگی یه شبانه روز توی بیمارستان و یک ساعت اتاق عمل بودم و دستم هم تا نزدیک ارنج دستم به مدت یک ماه داخل آتل و باند پیچی بود
عزیزکم شما خیلی واسه من دل میسوزوندی به دستم که بسته بود میگفتی دست درد میگفتی مامان من کمکت میکنم تا دست دردت خوب بشه و خداییش خیلی مراعات میکردی از مامان جون باباجون خاله مرضیه و بابایی خیلی ممنونم که این مدت خیلی کمکم کردن
بعد باز کردن دستم 10جلسه فیزوتراپی رفتم که یکم انگشتم نرم تر شد ولی هنوز کاملا مثل اولش نشده توکل بخدا
مهتا جونم ان شا الله همیشه سالم و سلامت باشی

چهار سالگی
[ دوشنبه 5 تير 1396 ] [ ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی ما مهتا،1 آبان 1391 ساعت 9:10 زمینی شد... ★این وبلاگ تقدیمی از طرف بابا و مامان به تنها گل باغ زندگیمون مهتا جون★ مینویسم یادگاری تابماندروزگاری گرنباشم روزگاری این بماند یادگاری زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ
آرشيو مطالب
☀گل شمار
گل آنلایـن: 1
گل های امروز : 11
گل های دیروز : 211
گل های هفته گذشته : 11
کل گل ها : 159139
امکانات وب
Myspace Backgrounds کد آهنگابزار وب مستر