(◕‿◕) مهتای من بی همتاست (◕‿◕)
قالب وبلاگ

مهتا هدیه ای گران بها از خدای بی همتا

     ن

الهی

کودکم ، یگانه هستی ام ، در پناه تو

  

[ شنبه 18 دی 1395 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
آمد محرّم نبض عالم ایستاده

از حرکتش حتّی زمین هم ایستاده

ما پیرو دستور «فابک للحسین» یم

بر آفتاب دیده شبنم ایستاده

وقتی که پا در این حسینیّه نهادم

بر تو سلام از دور دادم ایستاده

جارو کش فرش عزایت جبرئیل است

فرشی که رویش عرش اعظم ایستاده

دم: «یا حسین» و بازدم: «جانم حسین» است
باز هم محرم آمد باز هم ماه عزای سالار شهیدان آقامون امام حسین (ع) خدا را شکر که زنده بودیم و این ماه عزیز را با همه زیبایی هایش به نوبه خودش درک کردیم
من واقعا عزاداری ها و هیات شهرمون زواره را دوست دارم و با جای دیگه ای عوض نمیکنم هرچند همه از امام حسین (ع) هست
توی این دوماه محرم و صفر سه بار قسمتمون بود و به زیارت امامزاده اقا علی عباس هم رفتیم و در مراسم اونجا و نطنز هم شرکت کردیم
تولد شما دختر گلم ابان ماه هست که الان دو سال هست که داخله ماه محرم افتاده و امسال هم ماه صفر بود هر چند انسال خیلی نقشه کشیده بودی که قضیه اش مفصل توی پست بعدی برات میگم ولی مثل هر سال یه جشن کوچولو واست گرفتیم








شب حضور مداح اهل بیت آقای نزار قطری





مراسم عطش حسینیه کوچک زواره
مهتا و محمد حسین

توی این مدت من و شما به اتفاق مامان جون و خاله مرضیه یکی از غرفه های میدون را گرفته بودیم و به قول شما هرشب میرفتیم توی قلف
مامان جون و من هم یه سفره حضرت رقیه نذر داشتیم که خونه مامان جون انداختیم و به دوست بابایی که مداح بود گفتیم که بیاد و ندر مون را ادا کردیم خداییش که خیلی خوب بود و همه میگفتن خیلی بهمون چسبید خدا راااا شکرررر ان شاالله که مورد قبول بی بی رقیه هم قرار گرفته باشه
عزیزکم دخترکم ان شاالله در پناه امام حسین و یارانشون باشی



[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
سلام گلم چند وقته پیش این متن را دیدم
جهل یعنی از۳سالگی بچه ات رو بفرستی کلاس رقص و بشونی پای ماهواره و چند سال بعد که هرزگی کرد بگی تقصیره حکومته، ولی وقتی همسایه از۵سالگی به بچه ش نماز و قرآن یادمیده میشه اُمل و به بچه ظلم کرده
واقعا بفکر فرو رفتم که بخواهی جدی و بدور از تعصب های گوناگون به موضوه بنگری میبینی که ریشه تمام اشتباهات،کجروی ها یا بقولی هرزگی ها در همون کودکی و در خانواده خود فرد دوانده میشه تا تاثیر محیط، پس اون خانواده ای که تو محیط بد بتونن بچه هاشون را درست بار بیاورند و نخواهد بخاطر جو زدگی و حرف مردم از غافل مد و روز دنیا عقب بمونند کار شاق را انجام دادن نه دسته از خانواده هایی که هیچ خط قرمزی داخل حریم خانه ندارند و از طرفی انتطار بچه های صالح و سربه زیر دارند

عزیزم من و بابا تا میتونیم و خدا هم کمکمون میکنه روی تربیت شما کار میکنیم تا انشاالله ثمره خوبی از این زحماتمون ببینیم چون میدونم همه چی برمیگرده به محیط خانواده
دلبرم امسال با دوره های جامعه القرآن آشنا شدم دوره های واقعا ارزشمند برای بچه های بالای سه سال
الان در حال گذروندن دوره 4ماهه اشاره هستی سه تا کتاب داری که حدودا باهم 50درس از آیه های کوچک قرآنی هست هر کدوم از آنها یه نکته اخلاقی و خوب داره که در اون مورد از گفته های خدا مثال آورده شده همراه با معنی قصه نقاشی که شما علاوه بر یاد گیری این موضوعات یاد میگیرید که چطور با زبان اشاره این موارد را نشان دهید
همچنین توی این کلاس ها برای تنوع بیشتر وار با قیچی بازی با توپ درست کردن کاردستی شعر و.... هم دارید خیلی کلاس های مفیدی هست هم من دوست دارم و هم شما عاشقش هستید
از روزی که رفتی خانم که بودی خاتم تر شدی کلی چیز با ارزش یاد گرفتی که اگه خودم میخواستم یادت بدم خیلللی زیاد طول میکشید یه دفتر یادداشت هم دارید که هر دفعه کارهای خوبی که انجام میدهید را یادداشت میکنم به خاله نشون میدید و مهر و ستاره میگیرید بواسطه همین دفتر همیشه دنبال انجام کارهای خوب هستی به من کمک میکنی گوشی و تبلت و سی دی و تلوزیون را تا حد زیادی کنار گذاشتی و ...
ان شاالله عمری باشه توفیق باشه دوره های بعد روخوانی روانخوانی و حفظ را هم برویم تا قبل از کلاس اول وروجک من میتونه از روی قران بخونه
همیشه در پناه قرآن و اهل بیت باشی گلم


کتاب های دوره اشاره







جوایز دریافتی تا بحال



جشن پایان کتاب اول





جشن پایان کتاب دوم
[ يکشنبه 7 آبان 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
عزیزم میخوام برات از سفر به مکه مکرمه و مدینه منوره بابا جون و مامان جون واست بگم واقعا خوش به سعادتشون و حالا دیگه حاجی شدن
برات بگم که سفرشون خیلی یهویی شد و بدون برنامه ریزی قبلی صورت گرفت واقعا توفیق داشتن که سفر به سرزمین وحی اینطور غافلگیرانه براشون جور شد
چند وقت به اون روزی که میخواستن بروند من واسه شما توضیح دادن که مکه و کعبه و ... چی هست و کجاست و به همه میگفتی مامان جون و باباجونم میخوان برن مکه و برن پیش خونه خدا کته(کعبه)منم میخوام باهاشون بروم همچنین هیچ مدله توی کتت نمیرفت که نمیشه بروی روز رفتشون از در خونه همراهشون سوار ماشین شدی و به همه گفتی خداحافط من رفتمولی پای اتوبوس که نداشتن سوار بشی گریه هایی میکردی که نگو سرت را به دیوار گذاشته بودی و میگفتی خدایا چکار کنم من میخوام بیام دل همه را کباب کرده بودی مخصوصا مامان جون و باباجون که راهی بودن و دلتنگ
روز غم انگیزی بود همه داشتیم گریه میکردیم و از خدا سلامت رفتن و اومدنشون را میخواستیم با کلی غم برگشتیم خونه شون من دیگه طاقت نداشتم اونجا بمونم خاله مرضیه هم دنبال دایی مهدی رفت تهران
توی این یک ماه با اینکه بقیه فامیل بودن ولی جاشون خاااالی بود و انگار من و شما آواره بودیم خدایا همیشه سالم و سلامت سایه سرمون باشن
توی این مدت خاله و دایی بابا هم در عرض 13روز فوت کردن و غم ما دوچندان شد خدا رحمتشون کنه
توی این مدت هرچی تماس میگرفتن شما سفارش سوعاتی میدادی اسباب بازی خواراکی لباس و...
بالاخره روز های اومدنشون فرا رسید و انتظار ما به سر رسید خیلی روزهای خوبی بود بنر زدیم کارت دعوت پخش کردیم( البته طراحی خودم بودن میخواستیم متفاوت باشه و منم واسشون سنگ تموم گذاشتم)گل و شیرینی و میوه گوسفند واسه سربریدن خریدیم و.... شما تا مامان جون و باباجون را دیدی بغض کردی و پریدی بغلشون گفتی چرااااا منو نبردید
خدا را شکر که امسال هم حاجیان ما و هم بقیه حاجیان به سلامت رفتن و اومدن
حجکم مقبول ، سعیکم مشکور


میز سبزه ،گل خوش امدگویی و کارت دعوت



بع بعی قبل از سر بریدن



قبل از رفتن به زیارت امامزاده رفتیم شما هنوز تو فکر رفتنی



مهتا گلی چند دقیقه قبل اومدن حاجی ها




[ جمعه 5 آبان 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

(عزیزم بخاطر اینکه این پست خیلی طولانی بود ربات قبولش نمیکرد 20بار بیشتر امتحانش کردم،به مدیریت تلگراف فرستادم و
... ولی ربات جواب نمیداد خودم کشف کردم که باید دو قسمتش کنم که درست بشه و همینطور هم شد.
ادامه پست سفرمون به تبریز)
پارک ها و مجتمع تجاری ها و درکل شهر زیبایی داشتن البته همجوار بودنش با رود خانه روان ارس این زیبایی را دو چندان کرده بود شهر نخجوان از کشور آذربایجان اونطرف رودخانه کاملا مشخص بود و ارس مرز بین ایران و اونجا بود اینجا بود که ما روی نقطه صفر مرزی ایستاده بودیم و در کنار رود با اون آب و هوای دل انگیز چای نوش جان میکردیم بعد کلی صفا سیتی رفتیم سراغ خرید جیب بابا خالی کن هیچی دیگه من و شما دلمون همه چی میخواست که البته بابایی اصلا نمیگفت چرا و خودش همیشه همراهیمون میکرد میگفت مگه ما چند بار میاییم جلفا هرچی میخوایید بخرید شب را داخل یکی از پارک های جلفا خوابیدیم و صبح زود رفتیم به کلیسا سنت استپانوس و تفرجگاه سد ارس که در تموم طول راه رود ارس ما را همراهی میکرد هرچی از زیبایی این دو جا بگم واست کم گفتم عاااااالی بود
از بازدید برگشتیم و ادامه خریدها را انجام دادیم و بخاطر اینکه دیگه عصر شده بود و به شب میخورد ما دیگه نتونستیم از مسیر جنگل های ارسبارن برویم و به سمت اردبیل حرکت کنیم اینجا بود که بابا قول داد حتما یبار دیگه از مسیر آستارا اردبیل ارسبارن جلفا بیاییم به این شهر زیبا و در عوض موقع برگشت به تبریز رفتیم تله کابین کوه عینالی که خیلیییی با اون آش و کوفته سر کوه بهمون چسبید
دیگه راه برگشت را در پیش گرفتیم و فردا شبش خونه بودیم
یه سفر سه نفر خاطره انگیز برامون بود خدا را شکر که صحیح و سالم رفتیم و اومدیم و کلی خوش گذرونیدم ان شا الله سفرهای بعدی .....
 


کلیسا

 

 

 

 

پارک درنا و جنگلی و... جلفا 

 

 

 

مسیر کاروان در قدیم

 

 

 

 

 


رودخانه ارس و غروب دل انگیز آن

 

 

 

 

 

 

 

 


تله کابین کوه عینالی در کنار امامزاده عون بن علی

 

 

چهار سالگی
[ شنبه 22 مهر 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

سلام گل دخترم امروز میخوام واست پست مسافرت به یادموندنی سه نفره مون را به شهر های زیبای زنجان و تبریز و جلفا بزارم
اول بگم که شما مه بانوی من واقعا توی این مسافرت دختر خوبی بودی البته نسبت به مسافرت های دیگه مون صد البته وجود شما کنارمون نازنینم به سفرمون شیرینی خاص خودش را داد
طبق برنامه ریزی مون پنجشنبه که بابایی از سر کار اومد نهار خوردیم و راه افتادیم تا از دقیقه دقیقه وقتمون بهترین استفاده را داشته باشیم و سر شب به شهر زنجان برسیم و همینطور هم شد بعد دوتا توقف کوتاه برای استراحت و شام به شهر زیبای زنجان رسیدیم به محض رسیدن چون شام خورده بودیم رفتیم پارک ملت که قبلا در موردش تحقیق کرده بودم و یه شب زیبا را توی این پارک زیبا با کلی وسیله بازی گذروندیم بعدش رفتیم و توی پارک میثم چادر زدیم و خوابیدیم اینو بگم که شما دلبر مامان عاشششششق خوابیدن توی چادر هستی صبح را هم با نون بربری داغ اصل ترکو املت خوشمزه بابا پز گذروندیم سریع وسایل را جمع کردیم و رفتیم زنجان گردی چند جای تاریخی را بازدید کردیم و چاقو عالی زنجان را واسه خودمون و.... خریداری کردیم رفتیم بام زنجان یعنی کاوازنگ که چقدر دل انگیز بود و من دلم نمیومد بریم ولی چون دیر میشد رفتیم که به ادامه سفرمون برسیم در مسیر زنجان به تبریز رفتیم شهر بستان آباد که توی آبگرم مشهور اون تنی به آب بزنیم و خستگی راه در کنیم که البته شما هم عاشق آبتنی و شنا با اون مایو جدیدت بودی تا اسم شنا را شنیدی کلی منو بابا را بوس بارون کردی هی میگفتی بابا ممنونم که ما را آوردی اینجا که شنا کنیم من کلی خوشحالم واست هم یه جایزه میخرم. حدود یک ساعت و نیم رفتیم داخل آب که با اینهمه شما بزور بیخیال شدی مگه میومدی بریم میگفتی مامان تو را خدا همینجا باشیم خیلی خوش میگذرهگفتم خب من میرم شما تنها میشی ها با کمال خونسردی گفتی خب برو من اینجا میمونم دیگه با وعده خرید دلستر و کیک دل کندی
نا گفته نمونه منم نمیخواستم بیام بیرون ولی چه کنیم که تایم تموم شده بود اونجا واقعا امکانات آبدرمانی و استخر مناسب و با حالی داشت من از اینجا نسبت به آبگرم محلات بیشتر خوشم اومد
خلاصه یه دلستر خانواده و چند تا کیک را گرفتی تا از مجتمع بیرون اومدی و رفتی پیش بابا گفتی بفرما اینم جایزه ات
برای اولین بار من اونجا هندوانه آناناسی را دیدم که طعم و شکلش عین همون هندوانه قرمز بود ولی رنگش زرد بود🤔🤔🤔🤔
بعد دو ساعت رسیدیم شهر زیبای تبریز یک راست رفتیم مجموعه باغلار باغی یه نهار توپ زدیم و رفتیم دور دور توی مجموعه سوار چرخ و فلک بزرگ شهر شدیم که همه شهر تبریز زیر پامون بود رفتیم باغ وحش و .... اونجا بود که شما سوار ............ شدی که یه تجربه عالی بود واست و اگه برای بزرگتر ها هم بود من هم حرفی نداشتم بروم چون خیلی با حال بود اولش شما کم میپریدی ولی بعدش که ترست ریخت و فهمیدی که طناب ها محکم بهت وصل هستن حالا میرفتی فضا و برمیگشتی اونجا بود که منم دلم برای این بازی غش رفت ولی حیف
رفتیم نمایش دلفین ها را هم دیدیم و برای شب به پارک مشهور تبریز ائل گلی رفتیم هزار ماشاالله چقدررررر هم بزرگ بود از شانس ما اونشب هم شب تولد امام رضا بود و داخل محل مخصوص برگزاری مراسم ها مراسم جشن شاااااد برگزار بود که شرکت کردیم البته همه ترکی صحبت میکردن و ما هیچی متوجه نمیشدیم و فقط دست میزدیم رفتیم یکم بازی و قایق سواری و یه جایی برای خوابیدن تا صبح حال داشته باشیم برای تبریز گردی های بعدی
صبح زود با خوردن یه صبحونه توپ پرانرژی راه افتادیم برای تبریز گردی طبق تحیقات قبلی بندهتبریز اولین شهری داخل ایران بود که شهرداری داشته و در کل مثل اصفهان خودمون شهر تاریخی و در عین حال زیبایی هست ابتدا به عمارت شهرداری رفتیم اینقد دیدنی بود که نمیدونستیم اول از کجای اون شروع کنیم اونجا بود که تراکت های تبریز گردی رایگان برای گردشگران شهرداری مهمان نواز تبریز را دیدیم و سریع خودمون را به محل اتوبوس ها رسوندیم و در عرض یک روز ،تمام بافت تاریخی تبریز را به کمک این امکان واقعا عالی که گذاشته بودن گشتیم نهار هم کوفته تبریزی مخصوص تبریز را توی رگ زدیم داخل رستوران تاریخی تبریز
ساعت 6 عصر بود که بطرف منطقه آزاد جلفا ارس که مرز بین ایران و کشور آذربایجان هست حرکت کردیم الحق که مانند کیش منطقه ازاد بود
 


مجموعه باغلار باغی

 

 


دوست شما یاس خانم در موزه معماری

 

 

 

 


بازار بزرگ تبریز

 

 

 

 


مقبره الشعرا،موزه قاجار،عمارت شهرداری و...

 

 

 

 


مسجد کبود،موزه آذربایجان و ...

 

 

 

 


بازی که خیلی هیجانی بود و من الان اسمش را فراموش کردمآخه سخت بود

 

 

 

 

 

 

چهار سالگی
[ شنبه 22 مهر 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

من از تو گلبنی بهتر ندیدم / ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم
میان این همه گل‌های عالم / گلی خوشبوتر از دختر ندیدم
سلام دختر من مهتای من زیباییت را به رخ آسمان میکشم تا دیگر به مهتابش ننازد
روزت مبارک دردونه من و بابایی


فقط یادت باشد امروز که دختری
در آینده مادر دختر دیگری هستی
و روزی می‌آید که مادر بزرگ می‌شوی
پس جدا از همه ناپاکی‌ها، تو پاک بمان
 

 

 

 

 

 

 


ممکن است هر دختر ملکه‌ای برای همسرش نباشد!

ولی همیشه شاهزاده‌ای برای پدرش است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهار سالگی
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

عزیز دلم توی این پست میخوام جریان درست کردن دوتا دیگه از دندون هات را واست بگم
سال پیش درست اول های ماه رمضان بود که دندون آسیاب سمت چپ دهنت درد گرفت و رفتیم دکتر کودکان اونجا بود که خانم دکتر گفت دندون آسیاب سمت دیگه دهنت هم خرابی داره اگه دخمل خوبی بودی و همکاری کردی هر دو را واست درست میکنن اول از اینکه درد داره شروع میکنیم موقع معاینه و عکس دختر خوبی بودی و هیچی نگفتی ولی مدقع سر کردن دندونت با اینکه قبلش با ژل توت فرنگی بی حس شده بود ولی چون آمپول را دیدی ترسیدی و... این شد که فقط یه دندونت درست شد بقول خانم دکتر یه دندون باب اسفنجی گرفتی ازش
حالا درست بعد یکسال همون روزهای اول ماه رمضون بودیم که اون یکی دندون آسیابت درد گرفت جوری که خودت میگفتی منو ببرید پیش خانم دکتر دندون پزشکالبته بگما کلا از این حرفه خوشت اومده بود و از پارسال تا حالا از رشته پزشکی به رشته دندان پزشکی اونم تخصص کودکان تغییر رشته داده بودیانشاالله که همونی بشی که دلت میخواد عزیز دلم
این شد که دوباره ما رفتیم پیش همون خانم دکتر که باید بگم واقعا مهربون و کار درست هستن خانم دکتر مریم حاجی احمدی که ماشاالله بعد یکسال و بعد اینهمه مراجعه کننده شما را دقیقا بخاطر داشت و پول ویزیت را ازت نگرفت ایندفعه شما دیگه جای هدیه ها را هم میدونستی و کاملا با اختیار تام سرخود خود میرفتی هرچی میخواستی برمیداشتی بخاطر اینکه واقعا دختر خوبی بودی و کمترین صدا و اشکی نداشتی این شد که امسال بجای یه دندون دوتا دندون باب اسفنجی از خانم دکتر گرفتی و البته با کلی جایزه
 


اینقد باحال و ریلکس بودی که واقعا جای تعجب بود هرچی ازت عکس و فیلم میگرفتم باهام بای بای میکردی
دندون های باب اسفنجی
دندون های باب سفنجی

چهار سالگی
[ دوشنبه 6 شهريور 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]

دختر گلم ماه شعبان هم از راه رسید ماهی که من خیلی دوسش دارم چون همزمان با آغاز این ماه تولد امام حسین قمر بنی هاشم و امام سجاد هست همیطور در ادامه تولد علی اکبر پسر امام حسین و سپس نیمه ماه شعبان تولد گل نرگس مهدی فاطمه س میباشه ان شاالله باشیم و ظهور آقا را ببینیم همچنین جزو یارانشون باشیم
دخترکم الهی همیشه در پناه حق و بعد از اون در پناه ائمه اطهار باشی
توی شهر ما دهه مهدویت را جشن میگیرن و هر شب مراسم دارن منو شما هم کما بیش هرچی توفیقمون بشه شرکت میکنیم یکی از این شبها که شب تولد علی اکبر ع میباشه جشن خیلی زیبایی برگزار میشه روی تخت حسینیه قدیمی شهرمون یه خیمه سبز با پارچه و تور و ...درست کرده و یه سفره عقد نمادین اون جوان هایی که حاجت گرفتن یا نیخوان حاجت بگیرن شکلات و نقل و... میارن و داخل سفره میزارن آخر مراسم هم روی سر همه پاشیده میشه
از قضا شما امسال بزرگتر شده بودی و زورت سر شد با اینکه اقایی که شکلات پخش میکرد اجازه نمیداد بچه ها روی تخت بروند ولی شما سرتق بازی در آوردی و با سیاست کم کم خودت را به سفره رسوندیاول یکم اون کنار نشستی که مثلا بگی دختر خوبی هستی بعدش که یکم ولوله شد یا علی را گفتی و پاشدی به سمت شکلات هامیاوردی و مشت مشت میریختی رو سر مردم حتی مامان جون اومد که یکیش را ازت بگیره ولی بهش ندادی که گفتی نه اینجوری دادنی نیست که آقا دعوا میکنه برو بشین سرجاتباید پرتاب کنیم میفهمی️این شد که یه شکلات هم ما که هیچی خودت هم برنداشتی
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


اینجا هم بیاد چند روز پیشت که رفته بودی بالای تخت تا دیدیش گفتی باید برم بالا

 

 

چهار سالگی
[ دوشنبه 6 شهريور 1396 ] [ Array ] [ ♥مامان مهشید♥ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

فرشته کوچولوی ما مهتا،1 آبان 1391 ساعت 9:10 زمینی شد... ★این وبلاگ تقدیمی از طرف بابا و مامان به تنها گل باغ زندگیمون مهتا جون★ مینویسم یادگاری تابماندروزگاری گرنباشم روزگاری این بماند یادگاری زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ
آرشيو مطالب
☀گل شمار
گل آنلایـن: 1
گل های امروز : 51
گل های دیروز : 64
گل های هفته گذشته : 51
کل گل ها : 163868
امکانات وب
Myspace Backgrounds کد آهنگابزار وب مستر